تبليغاتX
میوه ممنوع

 

پيام مدير


یه وبلاگ ساده که نوشته هاش از احساسات درونیم نشات میگیره.

امكانات وبلاگ

اين صفحه را صفحه خانگي خود كنيد    ارسال نامه به مدير    اين وبلاگ را به علاقه مندي هاي خود اضافه كنيد

  RSS  

لوگوي ما


لوگوي دوستان

طراح قالب

با تشکر از گروه طراحان ایران قالب که ما را در ساخت و طراحی این قالب یاری نمودند

هي روزگار...امروز بعد مدتها كتاب مثنوي رو باز كردم تا ببينم اينهمه در مدحش سخنوران لفاظي ميكنند چي توش نوشته....نسخه اي كه تو منزل بود باز كردم...اولين ابيات همونايي بود كه تو كتب دبيرستان در حمد و ثناي خداوند عالم نقش بسته بود...

بشنو از ني ..........خلاصه جداي از معناي ژرف، اين ابيات ماروبه ياد مدرسه و دبير ادبيات مون انداخت كه چندي پيش جان به جان ‌افرين تسليم كرد..روحش شاد بله القصه....ما ادامه داديم . رفتيم مثنوي بعدي رو بخونيم كه حكايت عشق پادشهي به كنيزكي بود و بيماري كنيزك و باقي ماجرا..اولش حالي كرديم قصه عشقي بود ياد خدا هم توش بود مهر، محبت، صفا، صميميت ولي وسطاي خوندن اين مثنوي رنگارنگ بوديم كه دلمون يهو لرزيد..داغ كرديم...اعصاب مصاب تعطيل...حالمون از زن بودنمون طبق معمول بالا اومد...جمله رو حال كردي از اون جملات ناقصار بود..بگذريم ديديم عشق هم فقط يه شعاره يه حرفه شاه كه ادعاي شاهيش ميشد كنيز ميخواست چي كار؟؟؟؟عاشق شاه و معشوق كنيز ..جالبه چه قدر زن مقامش بالاست حتي اگر معشوق كسي باشه بايد به مقام كنيزي قانع باشه...اگر قراره به عشقي برسه بايد آقا و صاحبش اجازه بده...نميدونم خلاصه رفتيم حال و صفايي ببريم از اين بوستان اشعار مثنوي تريده شد به حالمون گرچه در يك نگاه نميشه قضاوت كرد ولي خيلي وقتها مشت نمونه خروار است...شايد اين يه مورد شامل اين ضرب المثل نشه..شايد...زت زياد ...

+| نوشته شده توسط زینب در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 10:34