
یه وبلاگ ساده که نوشته هاش از احساسات درونیم نشات میگیره.
با تشکر از گروه طراحان ایران قالب که ما را در ساخت و طراحی این قالب یاری نمودند
چقدر دلم میخواد نباشم...نفس نکشم...میدونی چقدر خوبه؟!!!فکرنکنم بدونی...فکرشو بکن!!!وقتی نباشی دیگه غصه خوردن معنایی نداره...دیگه حرص زدن واسه چیزای پوچ . بیخود معنایی نداره....وایییییییییییییییییییی چه خوب میشه که نباشی...از خودم و از همه زندگی ای که تا حالا مجبور به تحملشون بودم متنفرم.....فکر نمیکنم حق من این بوده...شاید یکی بگه ... هی دختر برو خدارو شکر کن خیلیها حسرت همچین زندگی ای رو میخورن...ولی چرا؟؟؟؟ اصلا چرا اونا باید اینقدر بدبخت باشن که من از اینکه مثل اونا نیستم خدا رو شکر کنم... آخه خدا جون...عدلت کجا رفته؟؟؟؟ ما که به پای خودمون نیومدیم!!!!!پس چرا اینهمه آزار..خدایا خودت خوب میدونی امروز چه مرگمه!!!!خوب میدونی چرا دارم بهت غرمیزنم؟؟؟ولی چه فایده ... تو هم به مرض ما آدما مبتلا شدی گویا...این گوش در و اون گوش دروازه....و فقط این منم که از عمرم میگذره و هیچ نصیبی از این معجون که بهش میگی موهبت الهی نبردم....نمیدونم حکمت اینکه میگی من به شما لطف کردم و بهتون زندگی بخشیدم چیه؟؟؟؟ بابا جان مگه خودت نمیگی اگه خلقتون نمیکردم به ذات لا یزالم بر میخورد... خب...پس چرا سر ما بدبخت بیچاره ها منت می ذاری....اینهمه مکنت وبدبختی رو تحمل کنیم و بعدش...هم معلوم نیست به چه سرنوشتی دچار میشیم... آخه خدا جون.. تو که عالمی تو که قادری ... تو که میگی میفهمی ...پس چراااااااااااااااا؟؟؟ به خدایی خودت خسته شدم...به خدایی خودت کم اوردم...به خدایی خودت دیگه نمیخوام اینطوری زندگی کنم... اونقدر هم عرضه و جربزه ندارم که خودم رو سر به نیست کنم....وای بر من....میدونم الان داری به هم میخندی.. خنده هم داره... منم اونقدر توانمند بودم که بنده ام اینطورپیشم زار میزد بهش میخندیدم مخصوصا وقتی اون چیزی که میخواد رو بهش نمیدم...آی خنده داره... آی خنده داره....آدم که روده داره روده بر میشه تو رو نمیدونم....خدایا دیگه اراجیفم زیاد شده...نمیدونم به خاطر این چرندیات چه بلای تازه ای میخواد سرم بیاد... ولی مهم نیست... مگه تو خدای من نیستی... مگه نمیگی حرفاتونو بیاین به من بگین...منم گفتم می خوای بشنو و ببین میخوای هم نه... کم کمش اینه که من زر زر هامو کردم...گرچه هنوز افاقه نکرده در حالم... ولی از هیچی بهتره... خدا جون به خدایی خودت نمیخوام اینطور باشم .... ولی چه فایده که تو خودت اینطوری ترجیح میدی بعدم به همین بهانه میخوای گردنمو بزنی و عذابم کنی همونطور که الان این کار رو میکنی....بگذریم ... اونقدر نوشتم که کسی حال خوندنش رونداره برا همینم مشکلی نیست... تازه اگرم بخونن فرقی نمیکنه بلکه اونا هم یادشون بیاد چقدر بدبختیم ماآدما....که اونم مهم نیست...خب خسته شدم حرف زدن با تو هم نفس ادم رو میگیره...مهم اینه که گفتم...خب دیگه بایییییییییییییییییی.. میدونم همیشه میگی پیشمی ولی من نمی دونم چرا حست نمی کنم... واسه همینم بهت میگم بایییییییییی... ولی اگر واقعا هستی دلم نمیخواد هیچ وقت باهات خداحافظی کنم... هیچ وقت...همیشه کنارم باش...
|
حقوق اين وبلاگ محفوظ است و كپي از آن تنها با ذكر نام مجاز مي باشد |