وه چه بي شرمانه؟!!!...تورا ذره ذره در منجلاب بودن خود فرو ميكشند؟!
چه بي شرمانه....به دروغ يار ميخوانندت و در حقيقت جز بازيچه اي نمي خواهند....بازيچه اي نرم و لطيف... دلچسب و گرم...ديگر يار اشعار مولانا و حافظ در كوچه پس كوچه هاي عرياني فقط يار است... فقط در لحظات سكر آور عشق بازي يار است...و خاموشي گرما و هيجانات؛ پايان همه چيز است... تو را از بهر همين آفريدند... از بهر همين....يار باش وياري نخواه
تف به اين همه هيچ بودن و هيچ انگاشته شدن ...تف