كاش نردبان ماه براي همه آويزان بود ،
كاش مي شد ، مي توانستيم از اين نردبان بالا برويم، كاش....
ولي چه مي شود كرد ، ماه خيلي هم مهربان نيست ،
او نردبانش را فقط براي دردانه هاي عزيزش آويز مي كند ،
حيف كه ما دردانه هاي ماه نيستيم.
شنيده ام ماه به دردانه هايش سخن به راز مي گويد ،
رازهاي نهان ...
اما انگار صدايي مي شنوم ... آري خود خودش است ........ماه.
ماه به من خطاب مي كند و مي پرسد چرا اينگونه درباره او مي انديشم ؟
چرا فكر مي كنم او تنها هواي دردانه هايش را دارد ؟
مي گويد: سخني به راز در ميان نيست و هركه هر چه مي بيند و مي شنود از چشم و دل بيناي خود اوست .
راز همان است كه در همه خلقت نهفته است .
راز همان است كه خورشيد و زمين مي گويند ،
كه ستاره ها و كوه ها مي گويند . راز همان است
فقط بايد چشمها را باز كرد و خوب.